بدون شرح
بعضی وقتا
تو باید چشمت رو
رو همه چیز ببندی
اصلا کی گفته ما باید برای همه ادمهای دور و برمون دلسوزی کنیم
چرا ؟
اگه ما به فکرشون نباشیم
یعنی اونا نمیتونن تصمیم درست تو زندگیشون بگیرن؟تو باید به همه ادما کمک کنی تا تصمیم درست بگیرن؟وقتی خودشون نمیخوان چرا خودت رو اذیت میکنی؟
اینا مکالمه ی دیشب من با خودم بود
درسته که من رشته تحصیلی ام ارتباطات هست
اما کارم مشاوره و مددکاری در کنار یه بخش دیگه است
این همه ادمهایی که رشته تحصیلیشون بوده ولی خودم دیدم که اصلا درست راهنمایی نمیکنن و به معنای واقعی فقط درس پاس کردن
و من بخاطر تجربه ای که دارم حسابی مغرور هستم و خودم هم اعتراف میکنم
البته این غرور بخاطر موردهای موفقی هست که تو این کارنامه دارم
از کسی انتظاری ندارم که منو باور کنه
خدا خودش شاهد هست ولی وقتی اشتباهی رو میبینم نمیتونم ساکت بنشینم
هفت سالی هست که تواین کار هستم
و به نظر خودم مو سفید کردم
و اما داستان این مکالمات دیشبم بخاطر:
یک ماهه که خواهر شوهرم با شوهرش قهرکرده و داستان های دادگاه رو شروع کرده
دیروز که شوهرش زنگ زد به من
با اینکه دوست نداشتم دخالت کنم
اما با توجه به کارم تصمیم گرفتم تلاش کنم تا با مونا تو فضای خارج ازخونه مادرشوهرم و تو اداره
باهاش صحبت کنم و براش حتی از کلینیک مشاوره خودمون وقت گرفتم
به بهانه میکاپ یه مددجو ازش خواستم فردا بیاد محل کارم
ولی کنسل کرد
تصمیم گرفتم تلفنی باهاش حرف بزنم
اما چشمتون روز بد نبینه که بعد تلفن مادرشوهرم نمیدونم چی به شهرام گفت که شهرام حسابی بهم ریخت
وقتی شهرام با دست تو صورت خودش کوبید
من فقط گریه میکردم که من مگه چی گفتم
اینکه ادمها سعی میکنن نظرشون رو به دیگری مخصوصا مادرها (قابل توجه خودم و همه مادرا)به بچه هاشون تحمیل کنن اینجاستا
شب با غصه فراوووون ،با چشمان خیس،دور از مشکلات خودم گریه کردم ،شهرام پشتش رو به من کرد و خوابید
با اینکه
دیروز موقع رانندگی اصلا متوجه نشدم کی رسیدم
از کدوم مسیر اومدم
از بس دلم برای مونا و زندگیش میسوخت
وشب
به این نتیجه رسیدم:
برای غریبه هزار کار بکن
اما برای آشنا نه دل بسوزون نه قدمی بردار که تو
همیشه محکومی
این چندوقته حسابی خودمو مشغول کار کردم چون بخاطر شرایط آنیتا چندوقتی بود حوصله کار مددکاریم رو نداشتم و بیشتر به بخش دیگه کارم که رفاه و توسعه گردشگری بود میرسیدم
حسابی تو کار مددجو هام فرورفتم
تلاشم براینه که
گره از کار مردم بازکنم
دل خدا و رضایتش رو به دست بیارم
نه بخاطر نظر به آنیتا
به خاطر رضایت خدای خودم از خودم
این حس خیلی قشنگه
خیلی حال خوبیه
اما وقتی کسانی هستن که تو کاری براشون نمیتونی بکنی دیونه میشی
مثل حسین
پسر 21 ساله ای که پدرش ورشکست شده و توزندانه
احسان برادرش 16 ساله و مبتلا به صرع تو بهزیستی
برادر 6 ساله دیگه هم اینگار بهزیستی به خانواده ای داده چون هرچقدر پیگیری کرده نتیجه نداشته
و مادری که تو یکی از مراکز روانی تحت درمانه
این خانواده مدت یکسال هست که کاملا از هم پاشیده شده
حسین شبها تو گرمخانه ای که متعلق به معتاد هاس میخوابه و خداروشکر فعلا مصرف کننده مواد نشده
یه کارهایی براش کردم
اما دارم پول جمع میکنم از خیرین تا براش یه خونه اجاره کنم
این بچه خیلی داغونه خیلی
برام دعا کنید دوستان
دعا کنید بتونم براش 3 میلیون جمع کنم تا زودتر خونه بگیرم
خاطرات کارم رو باید یه کتاب کنم و بنویسم
شاید ادمهایی که گرفتارن مثل من ،با خوندن و دانستن مشکلات بقیه بفهمن چقدر مشکلاتشون کوچیکه
آنیتای من
خیلی نازه
من دیگه سپردمش به خالقش
هر چی خودش بخواد
معنای کامل توکل به خدا
و خودم هم همش به طبیعت انرژی مثبت میدم تا انرژی مثبت بگیرم
اما
حال روحم خرابه و سعی میکنم به روی خودم نیارم
چندوقتی هم هست زدم تو کار شیرینی پزی و خودم رو تو خونه مشغول میکنم
خیلی لذت بخشه
ارشد هم ثبت نام کردم ولی هیچی نخوندم
کلاسهای دانشگاهم رو هم کم و بیش میرم و پیگیرم فقط باید زمان بزارم بخونم تا برای شب امتحان نمونه
حال شهرام هم بدک نیست یه مقدار نسبت به گذشته بهتره
اما خیلی هم خوب نیست و باید تحت درمان روانپزشک باشه
و درآخر
خدایی دارم
بزرگ و مهربان
به او میسپارمت که او دانای دانا ،توانای تواناست.


بدون شرح 